دوستان گلم از اظهار لطف همتون ممنونم ولی چون وقت زیادی ندارم نمی تونم کامنتها رو یکی یکی جواب بدم پسرم روز سه شنبه یعنی دو روز پیش عمل شد و خدا رو شکر دکتر از عملش خیلی راضی بود الانم تو بخش مراقبت های ویژه بستریه و من و باباش فقط روزی نیم ساعت می تونیم ببینیمش اونم یکی یکی ...
دیروز حالش خیلی بهتر بود و با ما حرف می زد... روز یکشنبه ۸ آذر تو بیمارستان بستری شد ولی متاسفانه اونجا سرما خورد و عملش ۹ روز عقب افتاد. من ترجیح دادم بیمارستان بمونم چون بازگشت به خونه برامون سخت تر بود. خدا رو شکر که بالاخره تموم شد و دکتر هم از نتیجه عملش راضی بود.
پسرم به دلیل سوختگی مری تو بیمارستان بستری بود و بعد از تحمل ۱۳ ماه سختی شبانه روزی برای خانواده ما سه شنبه عمل پیوند مری از کولون صورت گرفت. انشالله تا یک هفته دیگه به احتمال زیاد به بخش منتقل میشه و به خواست خدا بعد از مدتی طولانی غذا خوردن از طریق دهان رو شروع می کنه ما برای دیدن غذا خوردنش لحظه شماری می کنیم .
از همتون ممنونم بابت محبتهای بی دریغتون هستی عزیزم واقعا ازت متشکرم عزیزم ... من خونه مادربزرگم اینجاست از بابت ما خیالت راحت باشه ولی از این همه خوبی خودت و همسرت ممنونم.
خوب من الان کافی نت هستم و باید برم تا برای رفتن به بیمارستان دیر نکنم... بازم اگه بتونم حتما از حال پسرم بهتون خبر میدم...
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 13:36  توسط ساناز
|
خوب بالاخره انتظار هامون سر اومد هم مدارکمون تکمیل شد و هم یک سال از روزی که پسرم دچار بیماری شد سپری شد و بالاخره وقت جراحی فرا رسید... اصلا دوست ندارم بعضی چیزها رو هی تکرار کنم ولی شما به محبت خودتون ببخشید آخه خیلی ذهنم درگیر این ماجرا ست...
ما فردا صبح میریم و انشالله شنبه عصر روز عید قربان پسرم رو بستری می کنیم و به امید خدا روز یکشنبه جراحی میشه... اونطور که دکتر گفته باید 15 روز تو بیمارستان بستری باشه که هفته اول رو در ICU خواهد بود و تمام هراس من از همونه که چه جوری می خواهیم اون یک هفته رو دوام بیاریم... ولی هیچ چاره ای نیست و باید صبور باشیم نمی دونین این روزها که پسرکم دست به گردنم میندازه منو مثل همیشه غرق بوسه می کنه بهم می گه که چقدر دوستم داره و همش بهم میگه "آخه تو مامان منی"....من چه حالی میشم ولی نمی تونم به روی خودم بیارم... خیلی سخته از خدا می خوام که امیدمون رو نا امید نکنه چرا که من طاقتشو ندارم...نه من و نه همسرم
برامون دعا کنین می دونم که شماها خیلی مهربونین به خدا شرمنده ام که ناراحتتون می کنم ولی این روزها هیچ جای دیگه ای نمی تونم درد دل کنم مجبورم قوی باشم تا بقیه هم قوی باشن وچه سخته بخندی وقتی دلت آشوبه قلبت تو دهنت می زنه و دلت می خواد زار بزنی...از خدا می خوام به حق این روزای قشنگ و عیدهای پر برکت همه بیماران رو به خصوص این بچه های بی آلایش رو شفا بده.
راستی امسال تولدم رو تو بیمارستان می گذرونم و همچنین عید غدیر رو آخه پسرم سیده از خدا می خوام به اسم جدش بهش کمک کنه... امروز برای مراسم دعای عرفه خونه یکی از فامیلامون دعوتم فقط به خاطر پسرم مراسم رو یک روز زودتر برگزار کردن که منم باشم به خاطر همینم مجبور شدم پست خداحافظیم رو زودتر بنویسم.
من حتما اگه بتونم خبر عملش رو بهتون میدم... بازم معذرت و التماس دعا.
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 11:29  توسط ساناز
|
دیشب مهمونی خداحافظی دوستای گلمون خورشید وشب عزیز و سارای نازنین بود.کلی هم بهمون خوش گذشت مخصوصا که دوستای گلم تو لحظات شادی و خوشیشون من و خانواده ام رو هم از یاد نبرده بودن از صمیم قلب از طرف خودم و همسرم براشون آرزوی سلامتی دلخوشی و موفقیت رو تو سرزمین جدید دارم...
این روزها من خیلی مشغولم از یه طرف دارم خونه تکونی می کنم از یه طرف به پسرم می رسم و سعی می کنم تا آماده اش کنم از یه طرف هم همسری... راستش هر دومون خیلی استرس داریم و جالبه که هر کدوممون با اینکه خیلی قاطی کردیم سعی می کنیم اون یکی رو دلداری بدیم... تنها آرزومون اینکه این روزها زودتر و با سرانجامی خوش به پایان برسه ...
هنوز نتونستم برم دنبال دیپلمم دیگه باید ظرف دو روز آینده حتما برم چون جمعه عازم تهرانیم و فکر کنم حدود 3 هفته اونجا باشیم... می خواهیم از این فرصت برای تحویل مدارک به وکیلمون استفاده کنیم.
نمی دونین که این خونه مجازی چقدر برای من عزیزه کلی به دوستای گلم عادت کردم حرفها شون برام قوت قلبه و از خدا می خوام که همشون همیشه خوب و سلامت باشن..
+ نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 10:28  توسط ساناز
|
دوشنبه رفتیم اداره پلیس آگاهی ... وای خدا گذر هیچ بنی بشری رو به اینجور جاها نندازه... انگشت نگاری شدیم و چشممون به جمال چندین مجرم گرامی روشن شد و کلی ترسیدیم ... چند تا دخترم بینشون بود ولی مثل اینکه اونقدر گرفته بودنشون که دیگه براشون عادی شده بود... خلاصه که امروز این گواهی ها به دستمون رسید که برای من خیلی جالب بود چون فقط سه روز طول کشید و واقعا شرمندمون کردن با این سرعتشون... گذرنامه من وپسرم هم رسید و فقط مونده تأیید مدرک دانشگاهی من که انشالله بعد اون کارامون تمومه ... البته همسری می گه یه سفر بریم تهران و برگردیم ولی من میگم 7 آذر که برای عمل پسرم میریم همون موقع کارامون رو تموم کنیم چون هنوز 2.5 ماه از فرصت 4 ماهه باقیه...
الان که دارم براتون می نویسم یک عدد از انگشتهام بخیه خورده و به شدت درد می کنه چشمتون روز بد نبینه... دیروز ظهر یک فروند تیغه روندو از دستگاه جدا شد و به پرواز در اومد و رفت تو انگشت بخت برگشته من ... خونی سرازیر شد که مپرس برای یه بخیه ناقابل 6 ساعت معطل شدیم چون بریدگی خیلی عمیق بود رفتیم پیش یه ارتوپد چون تو بیمارستان گفتن شاید تاندول انگشتم آسیب دیده باشه که خدا رو شکر اینجوری نبود چون اون موقع باید عمل می شدم... بالاخره بعد از تلاشهای فراوان رأس ساعت 6.30 بنده با یک انگشت بی حس شده و بخیه خورده(6-5 بخیه ) برگشتم خونه... البته خوشحال بودم که کار سوء پیشینه تمومه وگرنه الان مجبور بودم تا 10 روز دیگه صبر کنم و اینجوری بازم عقب میفتادیم...
اینم از ماجرای سر پر دردسر من و خانوادم همسری دیروز میگه شما مادر و پسر اگه گذاشتین من یه روز بی دردسر زندگی کنم ... طفلکی کلی نگران بود و از کار و زندگی افتاد ...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 13:51  توسط ساناز
|
بالاخره نتیجه آیلتس اومد و همسری و من یه نفس راحت کشیدیم:
Listening:5.5
Reading:6
Writing:6.5
Speaking:6.5
درسته که حداقل تو دو مورد آخر نمره ای که حقش بود رو نگرفته ولی به هر حال با نمره 6 از این مرحله هم رد شدیم .خودش فکر می کرد 7 میگیره ولی خدا رو شکر که زحماتمون و مهم تر از همه فرصتمون از دست نرفت...
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 21:42  توسط ساناز
|
دوستان گلم وای که چقدر دلم برای همتون تنگ شده بود... این چند روزه همش درگیر جمع آوری مدارک بودیم عجب کار سختیه بابا... حالا ما کلی کارامونو قبل از اومدن فایل نامبر انجام داده بودیما ولی بازم کلی کار دیگه مونده توی این هفته چند تا کار انجام دادیم اقدام به تعویض گذرنامه من و پسرم که دقیقا 1.5 روز وقتمون رو گرفت اقدام برای گواهی سوء پیشینه که وای چشمتون روز بد نبینه مجبور شدیم بریم دادسرا و نامه بگیریم که دقیقا نصف روز وقتمون رو گرفت خدا پای هیچ بنی بشری رو به این جور جاها باز نکنه چه جای وحشتناکیه من که کلی حالم بد شد چه آدمایی با چه سرنوشتهایی میان اونجا اونقدر راحت از خلافایی که کردن حرف می زنن که نگو یه آقایی اومده بود با همسری حرف می زد بهش می گفت تو اینجا چی کار می کنی به قیافت نمیاد خلاف باشی که همسری گفت نه بابا ما برای سفارت می خواهیم سوء پیشینه بگیریم که طرف گفت جرمش همکاری در جعل اسناد بوده الانم می خواد گواهی نمی دونم چی بگیره خیلی ریلکس بود واقعا...
خلاصه که کم کم گوش شیطون کر داره مدارک آماده می شه ترجمه نصف بیشترش که آماده است همسری مدارکش و ریز نمراتش رو تأیید کرده فقط مونده تأیید مدرک من که اونم باید دوباره سری به تهران بزنیم که نگه داشتیم برای سه هفته بعد که برای عمل پسرم میریم... با دارالترجمه هم صحبت کردیم و گفته که سه روزه کار ترجمه تمومه به این ترتیب انشالله تا 15 آذر مدارکمون آماده ارسال می شه اگه خدا بخواد.
همسری همچنان منتظر نتیجه امتحان آیلتسه که همین روزها باید اعلام بشه انشالله فقط خدا کنه که خوب باشه ... اینطوری که از وبلاگهای دوستان میشه فهمید مثل اینکه روند رسیدگی به پرونده ها خیلی کند شده خدا خودش به خیر بگذرونه چون واقعا از مرحله مدیکال به بعد همه خودشون رو پا در هوا حس می کنن و نه می تونن کاری رو شروع کنن و نه به چیز جدیدی فکر کنن من خودم که هنوز کلی راه داریم تا مدیکال و ویزا ولی تصمیم به مهاجرت رو تمام ارکان زندگیم تأثیر گذاشته و فکر کنم که این حالت کلا اجتناب ناپذیره . مثلا وقتی می خوام چیزی بخرم به این فکر می کنم که می تونم با خودم ببرمش یا نه و اگه نتونم ببرمش به این فکر می کنم که میشه تو مدت 1.5-1 سال بدون اون وسیله زندگی کنم و یا نه... منظورم اینه که همه چی رو با تصمیم به مهاجرتمون می سنجم البته بدم نشده ها........ کلی مقتصد تر شدم اینروزااااااااا
خلاصه که دوستان عزیز امیدوارم که همگی منتظران تا تعطیلات ژانویه خبرهای خوبی بشنون.
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 13:50  توسط ساناز
|
بالاخره همسر گرامی امتحان آیلتس رو گذراند و فردا هم مصاحبه داره طفلکی این هفته آخر خیلی زحمت کشید و بی اغراق روزی بیشتر از 10 ساعت زبان می خوند کار رو هم تعطیل کرده بود ... من و پسرم هم برای این که مزاحمش نباشیم می رفتیم خونه مامانم ولی خیلی جالب بود ... همسری بعد از 12 سال دوباره رفت سر جلسه امتحان و کلی هم استرس داشت جوری که بعد از اینکه از سر جلسه برگشت مثل بچه های کنکوری می موند... صاف رفت تو تختخواب و 4-3 ساعت خوابید ولی تا شب همش خسته بود...
خدا کنه که نتیجه خوبی بگیره البته برای مهاجرتمون نمره 5.5 کافیه که فکر می کنم اینو حتما میگیره ولی انصافا زبانش خیلی بهتر از اینه مخصوصا writing و speaking . بعد از اینکه نتایج آیلتس اعلام بشه که گفتن 17 آبان ماهه ما تقریبا کار امون دیگه تمومه. این روزا باید برای گواهی سوءپیشینه اقدام کنیم همچنین برای تعویض پاسپورت من و پسرم پاسپورت من فقط 9 ماه اعتبار داره که همسری می گه بهتره عوض بشه و مال پسرم هم جدیده ولی متاسفانه اسم فامیلش رو اشتباهی نوشتن... خلاصه که فکر می کنم روزای پر مشغله ای پیش رو خواهیم داشت.
ضمنا من یه تصمیمی گرفتم می خوام بعد از اینکه کمی کارا روبراه شد در آزمون آیلتس آکادمیک شرکت کنم آخه قصد دارم انشالله بعد از مهاجرت ادامه تحصیل بدم و بنا به اطلاعاتی که از نوشته های دوستان به دست آوردم بهتره که برای اینکه زمان رو از دست ندم همین جا اقدام به گرفتن گواهی زبان بکنم...
فقط از دوستان عزیزی که مدارکشونو جمع آوری کردن یه سوال داشتم آیا مدرک دیپلم و ریز نمرات هم باید جزء مدارک ارسالی به سفارت باشه یا خیر؟ ممنون میشم راهنماییم کنید...
+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 11:14  توسط ساناز
|
دوستای گلم همین الان از دفتر وکالتمون خبر رسید که فایل نامبر محترم روز پنجشنبه بالاخره تشریفشونو آوردن. کلی من و همسر گرامی ذوق زده شدیم که آخیش یه مرحله گذشت و روز شنبه هم همسر جان امتحان آیلتس داره فکر می کنم بتونیم ۲ ماهه مدارکمونو جمع و جور کنیم به امید خدا... امیدوارم به زودی از همه دوستان عزیز خبرای خوبی بشنویم...
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 19:17  توسط ساناز
|
یک هفته تهران بودیم. برای یک سری کارها در مورد مدارکمون و از همه مهم تر بردن پسرم به دکتر و تعیین وقت عمل. انشالله اگه خدا بخواد بعد از اینکه همسر گرامی امتحان آیلتس اش رو داد پسرم رو برای عمل می بریم تهران که فکر می کنم حدود سه هفته دیگه باشه و اگه خدا بخواد دیگه راحت می شیم هم ما و هم خودش فقط خدا کنه که نتیجه خوبی بگیریم.
یک سری از مدارکمون رو دادیم برای ترجمه و یک سری دیگه رو قراره این بار که می ریم تهران ترتیبش رو بدیم. یک سری هم به وکیلمون زدیم و پرونده مون رو پیگیری کردیم. این روزها زیاد دل و دماغ ندارم و شدیدا تو استرسم از خدا می خوام که کمکمون کنه و بهمون قدرت بده...
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 11:3  توسط ساناز
|
جدیدا شرکت گوگل یه امکان جدید ایجاد کرده جوری که شما متنی رو به فینگیلیش می نویسید و گوگل براتون تبدیل به فارسی می کنه. فکر کردم این برای دوستانی که خارج ار ایران هستن و دسترسی به فونت فارسی ندارن باید خیلی جالب و کاربردی باشه می تونید از این لینک برای دریافت این مترجم استفاده کنید.
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 17:41  توسط ساناز
|